چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۴


به اینجا که رسیدی
راهنماهایت را رها کن
اینجا شرق است
جایی که هر برزگر پیری میتواند
تاریخ شرق را در دو بیت برای تو خلاصه کند
در حالیکه به خیمه خود تکیه داده است
و سیگار می پیچد

"محمد الماغوط"

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۴

تصور کن چیزی توی وجودت بعد از سالها با یه تلنگر کوچولو بیدار شده باشه...تصور کن ساعتها انتظار بکشی و وقتی انتظارت سر اومد اینقدر برات بی تفاوت باشه که خودتم سرگیجه بگیری...نه اصلآ لازم نیست هیچ چیزی را تصویر کنی فقط چشماتو ببند و ببین کجا ایستادی.......همین

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

دراز کشیدم روی تختم با محلفه های جدید..بدون هیچ بوی آشنایی و بدون هیچ خاطره دور و حتی نزدیکی!دوباره دمر میخوابم توصیه های دکتر معالج را فراموش کردم...هیچ نمیدونه اون چیزی که باعث دمر خوابیدنم کمرم نیست...فکرهای ریز و درشتیه که میخواه ازشون فرار کنم.طاق باز که میخوابم ذهنم ناخودآگاه شروع میکنه به یاد آوری...یه لحظه توی یک خیابونه درازم پشت چراغ قرمز...لحظه بعد توی یه جای تاریک که یه پنجره دور داره....یه آن توی خونه قدیمی توی انبار کنار راه پله ...بوی اون تو را به وضوح حس میکنم اصلآ این بو را فراموش کرده بودم...چند لحظه بعد توی یه خاطره دورم...توی اتفاقهایی که نیفتاده ولی میتونست حقیقت باشه کما اینکه حتمآهست.ساعتها میگذره و با چشمان بسته به همه جا میرم...من در حال سفرم با آدمهایی که ذهنم میخواد...توی خواب همه چیز مجازه...حتی خیانت...گاهی وقتها سرخوش میشم از این خیانتهای پنهانی و خوابیدن توی آغوشهای بیگانه.خوابیدم توی تختم با محلفه هایی که حتی بوی خودم را هم نمیده

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

در روزی زمستانی ای محبوب من
تنفس در جنگلی از کاج و صنوبر
به شیرینی و شادکامی این مانند است
دوست داشتن تو.

ناظم حکمت